توی یک دشت بزرگ

توی یک روز بزرگ

کنار یه نهر آب

ایستادند دولشگر سبز و سیاه

توی این دشت بزرگ قصه ی مردی و مردانگی آغاز شده

یک طرف زمزمه ی حور و ملک

یک طرف نعری دیوای دغل

یک طرف دلهاشون و صفا میدن

اونطرف خنجر هاشون و آب میدن

یک طرف بوی خوش سوسن و یاس

یک طرف بوی می و کهنه شراب

یک طرف رنگ لباسها همه سبز

مثل برگ گل یاس

یک طرف قرمز و خونین و سیاه

مثل وقت مرگ آفتاب

یک طرف منتظر دیدن یار

یک طرف چشم به راه زر ناب

یک طرف حلقه زدند بدور یک کهنه سوار

یک طرف جمع شدند کنار تنبور و رباب

اینطرف خوبهای عالم جمع شدند

اونطرف شقیترین آدما به صف شدند

اینطرف کهنه سوار میخونه قصه شیرین وداع

اونطرف میگن از وعده ی ملک ری یا ز حجاز

اینطرف سرباز شش ماهه ی ناز میگه از وقت نماز توی آغوش پدر

اینطرف خارها و از توی بیابون خدا جمع می کنند

او نطرف نقشه برای گوش و گوشواره دارند

یک طرف صدای بچه ها میاد از خیمه ی مشکهای بی آب

هی میگن عمو جون آب نداریم

عمو جان ما دیگه طاقت نداریم


 

نوشته شده توسط محمد صادق در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 13:13 موضوع | لينک ثابت